امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی ازبچه های شیطون
#1
[bgcolor=#FFFFE0]دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0] [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار [/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]  [/bgcolor][bgcolor=#FFFFE0]عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. [/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0] [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ [/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0] [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]اين از نظر فيزيکى غيرممکن است .[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0] [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0] [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ [/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0] [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد .[/bgcolor]

 
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ
#2
[bgcolor=#F0FFF0]يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش[/bgcolor]



[bgcolor=#F0FFF0]که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد . [/bgcolor]


 
[bgcolor=#F0FFF0]ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. [/bgcolor]

 
[bgcolor=#F0FFF0]از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟[/bgcolor]


 
[bgcolor=#F0FFF0]مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و [/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.[/bgcolor]


 
[bgcolor=#F0FFF0]دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سف[/bgcolor]يد شده! 
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ
#3
[bgcolor=#800080]عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.


معلم هم داشت همه بچه‌ها را [/bgcolor]


  [bgcolor=#800080]تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. [/bgcolor]

 
[bgcolor=#800080]معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى


همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد[/bgcolor]


  [bgcolor=#800080]: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله . [/bgcolor]


 
[bgcolor=#800080]يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.[/bgcolor] 
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان