امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه پیرمرد و بقال
#4
هرگز فکر نکنيد ديگران نمي دانند.....
عتيقه فروشي در روستايي به منزل کشاورزي ساده وارد شد. ديد کاسه اي نفيس و قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه در آن آب مي خورد. ديد اگر قيمت کاسه را بپرسد مرد روستايي متوجه مطلب مي شود و قيمت گراني برآن مي نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ مرد روستايي گفت: چند مي خري؟ گفت: يک درهم. مرد روستايي گربه را گرفت و دست عتيقه فروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقه فروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه، فروشي نيست!
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
RE: داستان کوتاه شب کریسمس - توسط NASIB - 2014-01-19، 01:12
RE: داستان عتیقه فروش و مرد روستایی - توسط NASIB - 2014-02-02، 02:15

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستانهای کوتاه اسکاول شین ARSAM 1 2,186 2015-06-14، 02:20
آخرین ارسال: ARSAM
  داستان خداشناسی Atlas 0 1,199 2015-02-10، 01:58
آخرین ارسال: Atlas
  داستانهای کوتاه و جالب mehdiast 65 28,119 2015-02-09، 05:40
آخرین ارسال: sadaf
  داستان کوتاه آموزنده بسیار زیبا و عرفانی mojtaba_s 15 10,185 2015-01-12، 12:45
آخرین ارسال: Atlas
  یه داستان کوتاه جالب بنویس NASIB 14 7,138 2014-09-21، 02:24
آخرین ارسال: sadaf

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان