در این بررسی که حدودی برای آن در نظر گرفته شده است، سیمای مختصر و روشنی را از علل قیام و شروع نهضت سربداران ارائه میدهد تا در بوته نقد و آزمایش قرار گیرد. این مطلب علاوه بر آنکه در اثر ارزنده پطروشفسکی بحث شده است، در دو اثر گرانبهای آقای یعقوب آژند هم به چشم میخورد. بجز متون قدیمی، چندین کار دیگر در فارسی و لاتین ارائه شده که بیشتر به بررسیهای تاریخی پرداخته و تحلیلهای جهتداری را در بر ندارد. از این جهت آنچه که هماکنون پژوهشگران پرشور ایران تلاش برای توجیه و اثبات آن دارند یکی ردّ دلایل جهتدار نویسندگان روسی در باب پایهها و ریشههای مادّی و ضد فئودالیسم نهضت سربداران است و دیگر اینکه انقلابهای اجتماعی قرن هشتم و نهم در ایران تنها زیربنای مذهبی داشته است. البته این موضوع، مانند نظریه قبلی، تا اندازهای جهتدار است و حقیقتی اجتنابناپذیر را بازگو میکند که در این دوره اعمال وحشیانه و فجیع نظیر غارت، ظلم و کشتار مانند تمام سرزمینهای دیگر در قرون وسطی، یک امر معمولی محسوب میشده، امّا بیگانهستیزی در این نوع قیامها از مقوله دیگری است که نه توجیهات سوسیالیستی و نه مبادی دمکراسی غربی پاسخی درخور برای آن مییابند. مسأله مهم، یافتن تزی برای مبارزه بر علیه مغولان بود تا پس از اخراج آنها و آزادسازی سرزمینهای تحت سلطه، بتوان مشکلات اجتماعی و سیاسی را هم از میان برد. در این مرحله بود که بنیادهای فکری تشیّع با زمینه اجتماعی مناسب به منظور بکارگیری نیروهای بالقوّه در این راستا، دست به ابتکار تازهای زدند و مبارزه را در بعد سیاسی و نظامی برعلیه مغولان آغاز کردند. لذا سربداران با اتکاء بر مذهب اثنیعشریّه به عنوان یک نهضت ایدئولوژیکی توانستند قیام خود را در جامعه هدایت کرده و با گسترش آن به سایر نواحی ایران به سلطه نظامی و سیاسی مغولان پایان دهند
یکی از نتایج بارز هجوم مغولان، آزادسازی ایران از سیستم فکری خلافت عباسی بود. زیرا جهانبینی مبتنی بر بینش مذاهب تسنن و پیوند نظام حاکم ایران با سیستم مذهبی حاکم، رو به ضعف گرایید و با آزادسازی جامعه از الگوهای مذهب غالب؛ حرکت دینی، در مسیر تازهای قرار گرفت. شیعیان در چنین موقعیّتی نمود تازهای پیدا کردند، مخصوصا در زمان الجایتو که حتّی توانستند مذهب رسمی را شیعه امامیه اعلام کنند. این شهاب تابناک به اندازه کافی افقهای دوردست را روشن کرد زیرا علاوه بر مباحثات شدید مذهبی که در این دوره ظهور کرده بود، نظریات مختلف اسلامی پا به پای هم موجودیّت خود را ادامه داد، و با اینکه ابو سعید، مجدداً میدان را به اهل سنّت داد، ولی شیعه اثنیعشریّه به اندازه کافی جای خود را باز کرده بود و به عنوان یک مکتب بنیادی، اظهار وجود میکرد. این نقش شیعه امامیّه در اداره امور وقتی بارز شد که نیروهای گریز از مرکز، با مرگ سلطان ابو سعید به فکر استقلال افتادند و شیعه در کسوت سربداران، نمود تازهای از حکومت را به نمایش گذاشت، زیرا پس از مرگ ایلخان ابوسعید در 736، فرزند ذکوری از وی بجا نماند و ایلخانی که قدرتش در سراسر کشور بسط یافته باشد وجود نداشت. بنابراین دستههای نیرومندی از فئودالهای محلّی به خاطر کسب قدرت با یکدیگر در مبارزه بودند و ایلخانانی از بازماندگان چنگیز را که بیشتر به پادشاهان خیمهشببازی شباهت داشتند بر تخت سلطنت مینشاندند و حکومتشان بیشتر اسمی و ظاهری بود که در حدود مناطق ملوک الطوایف یاد شده مورد قبول واقع میشد. یکی از این دستههای اعیان لشکری و صحرانشین مغول و ترک که امیر ارغونشاه در رأس آن قرار داشت، طغای تیمورخان را که از بازماندگان جوجی قسار (اوتچی گین) برادر چنگیز بود، به ایلخانی شناخت و در خراسان و گرگان مستقر شد. از آنجا که حسن بزرگ جلایر، محمّد نامی را ایلخان کرده و او را بر تخت نشاند، جنگی بین امرای حسن بزرگ و تعدادی از امرای خراسان چون اویغور ایرنجی با کمک امرای دیگر مثل شیخ علی بن قوشچی و ارغونشاه جانی قربان به وقوع پیوست و طغای تیمورخان از سوی امرای مزبور در سال 737 به عنوان ایلخان معرفی شد.
در واقع، فروپاشی قدرت مرکزی ایلخانان، جهان مشرق اسلامی را به قطعات سیاسی چندی تقسیم کرد، برخی سلسلههای محلّی که گاه از ایل و تبار مغول بودند سربرآوردند و هر یک، مناطق مختلفی را در اختیار گرفتند. چنانکه آل مظفّر در قسمتهایی از فارس، کرمان و اصفهان و یزد و گاه تا آذربایجان، آل چوپان در قسمتهای آذربایجان و دیار بکر و گاه تا فارس، آل جلایر در عراق عرب، قسمتی از آذربایجان و گاه تا قزوین و ری، آل کرت در قسمت هرات و کابل و گاه تا ماوراء النهر، سربداران در خراسان و گاه تا استرآباد و مازندران، خاندان جانی قربان در آسیای میانه و گاه طوس و نیشابور و بالاخره طغاتیموریه در استرآباد و گاه تا خراسان غربی. در حقیقت انقراض سیاسی دولت مغولی هلاکوئیان، موجب سقوط کامل سلطه مغولان در ایران و سرزمینهای هممرز آن نگشت. اعیان لشکری و صحرانشین مغول و ترک در بسیاری از نواحی تسلّط سیاسی خویش را حفظ کردند. قدرت یاسای چنگیزی و سنتّهای کشورداران مغولان و اسلوبهای سبعانه بهرهکشی فئودالی نه تنها در ممالکی که سلالههای مغولینژاد بر آنها حکومت میکردند محفوظ ماند بلکه کموبیش در کشورهایی که قدرت در دست اعیان فئودال اسکان یافته ایرانی قرار داشت نیز جاری بود. در این سالها بود که بر اثر خروج و قیام مردم خراسان شالوده دولت سربداران ریخته شد.
تذکّر این نکته ضروری است که از خواجه علاءالدین محمد -وزیر خراسان- نیز سخنی به میان آید: وی یکی از شخصیتهایی بود که در ارتباط با قیام سربداران، در جناح طغاتیمورخان قرار گرفت. او که در زمان ابوسعید به وزارت خراسان منصوب شده بود، در واقع امور دیوانی و مالی آن منطقه را در دست داشت. ساخت دیوانسالاری مغول به دست افرادی چون علاءالدین محمّد، جنبه اجرایی به خود میگرفت. این موضوع، حتی در دوره طغاتیمور به نحو بارزتری خود را نشان داد. «از وزرای قدیم و اکابر خراسان علاءالدین محمّد هندو در آن مملکت متمکن بود و از سیاست پادشاه و محاسبان دیوان ایمن گشته به هر چه دست میداد تقصیر نمیکرد از آن سبب عرصه خراسان به رعایا تنگ شد و ظلم از حد بگذشت علی الخصوص طایفه تازیک در معرض تلف ماندند و مردم به ستوه آمدند.» بررسی این موضوع که جامعه به دو عنصر حاکم و محکوم تقسیم شده بود به همان اندازه آشکار است که ستم نظام دیوانی؛ چنانکه پیوند بزرگ مالکان و تجّار با حکّام. اینها از خصوصیاتی است که تنها منحصر به جامعه پایان دوره مغولی نبوده است. سوداگران خوردهپا، پیشهوران و روستائیان در کفّه دیگر این ترازوی اجتماعی قرار داشتند. امّا آنچه که میتوانند به عنوان شاخص این دوران مطرح شود؛ یکی بهرهکشی از طریق وضع مالیاتهای گوناگون در شهرها و روستاها بود و دیگر فروپاشی بنیادهای فرهنگی و اخلاقی جامعه. مسأله مالیاتها، بار گرانی بر دوش مردم و رعایا بود، مأموران جمعآوری مالیاتها در حقیقت مروّجان فساد، ارتشاء و احتکار در همهجا بودند؛ اجحاف و سختگیری بیش از حد از خصوصیات دیوانسالاری این دوره بود. با رواج انواع بیعدالتیها، پراکندهسازیها، غلامبارگی و زنبارگی نه تنها استحکام اجتماع ازهم گسیخته شده بود بلکه جامعه هر لحظه منتظر یک منجی بسر میبرد تا با قیامی دلیرانه این عقده را بگشاید و یا چون مردم کاشان، «هر روز علی الصباح اسبی زین کرده به بیرون شهر میبردند که مهدی، قائم آل محمد (عج) را پذیرا باشند.»
اینک به زمینه مذهبی قیام که اساسیترین جلوههای بروز سربداران در این بنیاد فکری نهفته است میپردازیم: قبلا اشاره شد که با نابودی عبّاسیّان؛ مذهب مسلّط سنّی نیز از پشتیبانی لازم بیبهره گشت؛ امّا تبدّلات سیاسی بر روی پیروان ایدئولوژی اسماعیلیه اثر گذاشت و این نهضت خودجوش مبتنی بر تفکّرات شیعی را در محاق برد، اگر چه پس از مغولان، اسماعیلیان، تفکّرات مذهبی خود را حفظ کردند و اینجا و آنجا نه تنها در تلاش برای یافتن پیروانی بودند، حتّی گاهی از لحاظ سیاسی کرّ و فریّ از خود نشان دادند امّا دیگران آن جوشش و حرکت سابق را که حتی حکومت سلجوقیان از آنان به وحشت افتاده بود، هرگز بدست نیاوردند.در این هنگام بود که زمینه برای تجلّی فرقهای از اسلام به نام شیعه اثنی عشریّه یا امامیّه آماده شد و صحنههای فعالیت خود را از مجالس بحث و مناظره تا جدالهای سیاسی گسترش داد. اگر بخواهیم از کوششهای شخصیّتهای علمی بزرگی نظیر خواجه نصیر طوسی که اندیشههای شیعی را در شکل جدیدی بازسازی کرد و یا از تلاشها و زحمات علاّمه مطهر حلّی که با مجادلات و مباحثات علمی خود با فقیه بزرگی چون ابن تیمیّه، در واقع ذهنیّات شیعی را یک جلوه علمی و عملی داد، بحث کنیم؛ باید حتّی از قاضی بیضاوی مفسّر کبیر قرآن که یک سنّی شافعی است نام ببریم؛ کسی که با تعبیرات متعادل خود، معانی تازهای به بازار معرفت اسلام عرضه کرد. در حقیقت، تلاش شیعه در زمان ایلخانان برای رسمی کردن این مذهب در سراسر کشور نشان میدهد که تشیّع اثنیعشری با فروپاشی پایگاه رسمی تسنن در بغداد کوشش میکرده است تا جای آن را بگیرد و رسمیّت یابد. چنانکه در این زمان، در برخی شهرهای مرکزی و شرقی ایران علاوه بر شهرهای شمالی- که اکثریت شیعه بودند- برای رسمی کردن مذهب شیعه تلاشهای مجدّانهای صورت گرفت. اگرچه با نوشتهها و بحثها و خدمات بسیار ارزنده دو شیعی فرهیختهای که از آنها نام بردیم شیعیان تواناییهایی برای به دستگیری قدرت و اداره دارالاسلام نصیبشان شد و مذهب تشیّع، وضع جدیدی به خود گرفت ولی بایستی از گرایش آهسته و پرنفوذ دیگری که آن عبارت از جدایی تصوّف از مذهب مسلّط اهل سنّت میباشد نام برد. به همان مقدار که زمان به جلو میآمد تصوّف احساس نزدیکی بیشتر با شیعه امامیّه میکرد تا با مذاهب دیگر. آیا هدف و روش تعارضی این دو در برابر نظام حاکم سبب این تقریب شده بود و یا بنیادهای فکری شیعه با آنچه که تصوّف به دنبال آن بود بیشتر تجانس داشت؟
در واقع، با آمدن مغولان به جهان اسلام، شاخه دیگری از تفکّر اسلامی یعنی عرفان نیز شکوفا شد. عرفان در این دوره و خاصّه در اواخر حکومت ایلخانان در دو راستا توسعه یافت:
1. عرفانی که عافیت میجست و به دنبال گوشهنشینی و عزلت و اعتکاف بود.
2. عرفانی که آرامش را فرو گذاشته، تحت تأثیر مذهب تشیّع اثنی عشری برای رفع ظلم و ستم و گسترش عدل بپا خواسته بود. شاخه سربداران خراسان، گرایشی به این نوع عرفان داشتند و تحت تعالیم شیعه امامیّه برای رفع ظلم و جور مبارزه میکردند. رواج مذهب شیعه در میان روستاییان، اعتقاد به مهدی منجی (عج) و پیوند مشایخ صوفی مشرب و اهل عرفان به کالبد سیاسی توده مردم جان تازهای دمید که نه تنها جرقهای بود، بلکه میتوانست آتشی بزرگ را شعلهور سازد؛ و این بارقهای بود که نور امید آن توانست پس از دو قرن به دولتی شیعی فراگیر به نام صفویّه منتهی شود. ظهور شیخ خلیفه مازندرانی در منطقه سبزوار، مواعظ و تبلیغات او در راه عدالت اجتماعی به نتایج ثمربخشی رسید و زمینه را برای تحرّکات مذهبی و سیاسی شیخ حسن جوری فراهم کرد تا آنجا که این شیخ حسن، مجبور به ترک سبزوار شد. امّا حکومت امیر شیخ علی از سال 724 در خراسان و ادامه وزارت خواجه علاءالدین محمّد هندو پس از مرگ سلطان ابوسعید، اوضاع اجتماعی و اقتصادی بررسی شده جاری را رقم زد. در چنین موقعیّتی با توجه به آماده بودن محیط اجتماعی، روزی مأموران علاءالدین در ده باشتین از خانوادهای روستایی شراب و شاهد خواستند که شراب فراهم شد، اما از شواهد عذر خواستند. وقاحت مأموران به حدّی بود که گویا دست تعدّی و تجاوز به سوی اهل خانه دراز کردند. حسن حمزه و حسین حمزه که از این مأموران پذیرایی میکردند دنیا در پیش چشمشان تیره و تار شد که جز با کشتن یا کشته شدن شرافت را واژهای بیمعنا یافتند! «شمشیرها کشیده، گفتند ما سربداریم و تحمّل این فضیحت را نداریم و به زخم تیغ، ایلچیها را کشتند». خبر کشته شدن ایلچیان به علاءالدین رسید، بنابراین عدهای را برای گرفتن حسن حمزه و حسین حمزه به باشتین فرستاد «این دو نفر در رفتن تعلل میکردند؛ در اثنای این گفت و شنید، امیر عبدالرزاق از کرمان رسید؛ غوغا و شورش را در میان آن جماعت ملاحظه کرده از سبب آن پرسید، و چون از حقیقت حال واقف گشت، فرمود که بر ما و همه مسلمانان واجب است که اعانت حسن و حسین کنیم که ایشان مردم باغیرت و حمیّتاند. آنگاه فرستادگان خواجه علاء الدین محمّد را نه بر وفق مرام باز گردانید و خواجه علاءالدین جمعی را فرستاد که خونیان و آنکس که حمایت ایشان کرده بیاورند. امیر عبدالرزاق عدّهای از جوانان مغرور را که در آن نواحی خیال رستمی در دماغ داشتند جمع کرده و منتظر ایستاده که مردم خواجه به طلب خونیان رسیدند. امیر عبدالرزاق با فرستادگان وزیر از سر غلظت سخن گفت و مهم به نزاع و خصومت تمام رسید، چند تن کشته و باقی باز گشتند. امیر عبدالرّزاق که به فرط خونریزی و فتنهانگیزی اتصاف داشت برادران و اهل قریه را جمعآورده گفت فتنهای عظیم در این مقام پدید آمد. اگر ما مساهله کنیم کشته شویم و به مردی سر خود به دار دیدن هزار بار بهتر که به نامردی کشته شدن و بدین سبب و قول این طبقه بدین لقب ملقّب گشتند.»
دستاندرکاران نهضت سربداران به دو گروه درویشان و سربداران تقسیم میشود:
گروه اول رهبران مذهبی که عبارتند از شیخ خلیفه مازندرانی، شیخ حسن جوری، درویش هندوی مشهدی، درویش عزیز جوری، درویش رکن الدین.
گروه دوم رهبران سیاسی که عبارتند از: امیر عبدالرزاق، امیر وجیه الدین مسعود، آیتمور، کلو اسفندیار، شمس الدین علی، یحیی کراوی، پهلوان حسن دامغانی، خواجه علی مؤیّد.
منبع:
سیدحسین رئیسالسادات، «علل و انگیزههای نهضت سربداران»،
مجله مشکوة، تابستان 1369، شماره 27.
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست