2014-06-30، 10:15
قدم اول :ما اقرار کردیم که در برابر دیگران ناتوانیم و زندگیمان غیر قابل کنترل شده بود.
من به خاطر آشفتگی های که تو زندگیم شده بود وارد این برنامه شدم چون دیگه نمی تونستم کاری برای زندگیم کنم همیشه احساس نارضایتی داشتم.این احساس نارضایتی باعث شده بود ک همه کار میکردم که اون احساس خوبه بهم دست بده .هر دفعه یه جوری این خلا رو پر میکردم .یه مدت با دوستام خودمو سرگرم میکردم و کلی سرویسهای نا بجا بهشون میدادم و بعد م کلی ازشون توقع داشتم و چون دیگران طبق میل من نبودن من ازشون رنجش می گرفتم وکلی سرزنششون میکردم و روابطمو خراب میکردم .تو خانواده هم به همین صورت بودم .احساس قربانی شدن همیشه با من بود و این باعث شده بود که نتونم استعدادهامو پیدا کنم.
وقتی تو قدم یک اقرار کردم ک واقعا در برابر دیگران عاجزم خیلی راحت پذیرفتم چون خیلی تجربه داشتم که انرژی برای دیگران گذاشته بودم و اونی میخواستم نشده بود بلکه رنجش گرفته بودم و روابطم با دیگران خراب شده بود.
اقرار کردن لازمش اینه که صادق باشیم با خودمون ،واقعیت رو همونطور که هست ببینیم.متاسفانه من اونقدر خودمحور بودم که خودم اخرین نفر متوجه میشدم که توی انکارم .
عاجز بودن یعنی ناتوانی در برابر دیگران ،ناتوانی در برابر آشفتگی هامون ،ناتوایی در برابر ترسهام.
من واقعا عاجز شدم به معنای واقعی چون درد کشیدم ،چون انرژی گذاشتم و آخرش هم فایده ی نداشت .وتسلیم شدم در برابر آشفتگیهام و بعد از طریق برنامه و کتاب خوندن تو این زمینه آگاهیهامو بالا بردم و با خودم صادقانه اقرار کردم که من ناتوان هستم در برابر دیگران و من ناتوان هستم در برابر ترسهام ...ناتوان هستم در برابر وابستگیم.
اراده من تو زندگیم همیشه صفر و یا صد بود این باعث شده بود که پذیرش نداشته باشم و محدود باشم به یک سری باورهای غلط .
احساس بی ارزشی میکردم و خودمو دوس نداشتم .هیچ وقت خودمو نمی دیدم .همیشه دیگران و مسایلشون برام مهم بود .همیشه از ریخت و قیافه خودم ایراد میگرفتم و زیبایهامو نمی دیدم ،از جسم وروح و ذهنم مراقبت نمی کردم .
و وقتی تو برنامه قدم یک رو برداشتم با خودم دوست شدم و رابطه دوستانه ی با خودم برقرار کردم.وقتی دست از سر دیگران برداشتم و کنترلشون نمی کردم آزاد و رها شدم آرامش گرفتم .اونوقت فهمیدم که خداوند منو یک اسان منحصر ب فرد آفریده و من نباید به خاطر ترس از قضاوت دیگران یا تایید دیگران زندگی کنم.
تو این قدم من پذیرش هم یاد گرفتم با کنار گذاشتن باورهای غلطم و قبول کردم هر کسی هر جور دوست داره انتخاب میکنه که زندگی کنه و حرف بزنه و رفتار کنه و ب من ربطی نداره
دلیل اینکه ماپذیرش ننداریم اینه که باورهای غلطی رو از کودکی با خودمون حمل میکنیم و خودمون رو محدود به این باورها کردیم.باید آگاهی هامون رو از خودمون با کار کردن قدمهای افزایش بدیم.
من به خاطر آشفتگی های که تو زندگیم شده بود وارد این برنامه شدم چون دیگه نمی تونستم کاری برای زندگیم کنم همیشه احساس نارضایتی داشتم.این احساس نارضایتی باعث شده بود ک همه کار میکردم که اون احساس خوبه بهم دست بده .هر دفعه یه جوری این خلا رو پر میکردم .یه مدت با دوستام خودمو سرگرم میکردم و کلی سرویسهای نا بجا بهشون میدادم و بعد م کلی ازشون توقع داشتم و چون دیگران طبق میل من نبودن من ازشون رنجش می گرفتم وکلی سرزنششون میکردم و روابطمو خراب میکردم .تو خانواده هم به همین صورت بودم .احساس قربانی شدن همیشه با من بود و این باعث شده بود که نتونم استعدادهامو پیدا کنم.
وقتی تو قدم یک اقرار کردم ک واقعا در برابر دیگران عاجزم خیلی راحت پذیرفتم چون خیلی تجربه داشتم که انرژی برای دیگران گذاشته بودم و اونی میخواستم نشده بود بلکه رنجش گرفته بودم و روابطم با دیگران خراب شده بود.
اقرار کردن لازمش اینه که صادق باشیم با خودمون ،واقعیت رو همونطور که هست ببینیم.متاسفانه من اونقدر خودمحور بودم که خودم اخرین نفر متوجه میشدم که توی انکارم .
عاجز بودن یعنی ناتوانی در برابر دیگران ،ناتوانی در برابر آشفتگی هامون ،ناتوایی در برابر ترسهام.
من واقعا عاجز شدم به معنای واقعی چون درد کشیدم ،چون انرژی گذاشتم و آخرش هم فایده ی نداشت .وتسلیم شدم در برابر آشفتگیهام و بعد از طریق برنامه و کتاب خوندن تو این زمینه آگاهیهامو بالا بردم و با خودم صادقانه اقرار کردم که من ناتوان هستم در برابر دیگران و من ناتوان هستم در برابر ترسهام ...ناتوان هستم در برابر وابستگیم.
اراده من تو زندگیم همیشه صفر و یا صد بود این باعث شده بود که پذیرش نداشته باشم و محدود باشم به یک سری باورهای غلط .
احساس بی ارزشی میکردم و خودمو دوس نداشتم .هیچ وقت خودمو نمی دیدم .همیشه دیگران و مسایلشون برام مهم بود .همیشه از ریخت و قیافه خودم ایراد میگرفتم و زیبایهامو نمی دیدم ،از جسم وروح و ذهنم مراقبت نمی کردم .
و وقتی تو برنامه قدم یک رو برداشتم با خودم دوست شدم و رابطه دوستانه ی با خودم برقرار کردم.وقتی دست از سر دیگران برداشتم و کنترلشون نمی کردم آزاد و رها شدم آرامش گرفتم .اونوقت فهمیدم که خداوند منو یک اسان منحصر ب فرد آفریده و من نباید به خاطر ترس از قضاوت دیگران یا تایید دیگران زندگی کنم.
تو این قدم من پذیرش هم یاد گرفتم با کنار گذاشتن باورهای غلطم و قبول کردم هر کسی هر جور دوست داره انتخاب میکنه که زندگی کنه و حرف بزنه و رفتار کنه و ب من ربطی نداره
دلیل اینکه ماپذیرش ننداریم اینه که باورهای غلطی رو از کودکی با خودمون حمل میکنیم و خودمون رو محدود به این باورها کردیم.باید آگاهی هامون رو از خودمون با کار کردن قدمهای افزایش بدیم.