2013-11-27، 09:39
نگارنده وقتی داستان های عجیب و غریب و گاه باور نکردنکی زندگی آقا محمدخان قاجار مخصوصا سفاکی و بی رحمی و قساوت قلب کم نظیر وی را دنبال می کردم با خود می گفتم واقعا چه عامل یا عواملی می تواند باعث شود یک انسان تا این حد خشن، خونریز و بی رحم باشد؟ اتفاقا چند روز قبل داستانی از دوران کودکی و اسارت و نحوه مقطوع النسل شدن آقا محمدخان می خواندم که در کمتر منبع تاریخی ذکری از آن به میان آمده است. شاید با نوشتن آن تا حدی دلیل خونریزی و بی رحمی های جنون آسای موسس سلسله قاجاریه روشن شود. در جنگی که بین عادلشاه، برادرزاده نادرشاه افشار و محمدحسن خان قاجار پدر آقا محمدخان در گرفت آقا محمدخان که آن وقت طفلی کم سن و سال بود اسیر می شود. عادلشاه که بر خلاف نامش شخص بی رحمی بود دستور می دهد آقا محمدخان خردسال را اخته نمایند. بقیه داستان را از کتاب «شاهان از یاد رفته» نوشته شاهزاده علی قاجار می خوانیم:
ماموران عادلشاه شبانه به اطاقی که کودک خردسال در آن خوابیده بود ریختند و او را گرفتند، پسرک خواست از میان آن ها راه فراری پیدا کند ولی موفق نشد و بی سر و صدا تسلیم شد. جلادی که پسرک را برای اجرای امر نزد او بردند از مشاهده این طفل ضعیف و رنجور یکه خورد ولی عاقبت پسرک را روی میز خواباندند و بعد از لخت کردن او دست و پایش را محکم به میز بستند. طفل متحیر و متوحش بود. دندان هایش را به هم می فشرد ولی فریاد نمی کرد و نمی توانست تشخیص دهد که با او چه خواهند کرد. جلاد با داروهای گیاهی اطراف بیضتین و آلت تناسلی او را بی حس کرد و سپس با کارد تیزی بیضتین طفل را برید. معمولا در چنین عمل هایی آلت تناسلی را هم قطع می کنند ولی جلاد یا از روی ترحم یا از بیم خونریزی زیاد از قطع آلت او صرفنظر کرد. جای زخم را با یک آهن گداخته سوزاندند تا خونریزی بند بیاید و سپس او را بر روی ماسه گرم خواباندند تا زخم زودتر التیام یابد. آقا محمدخان کوچولو چند روزی بیهوش بود و وقتی به هوش می آید دیگر آن طفل سابق نیست. با کسی حرف نمی زند و با کودکان دیگر بازی نمی کند. وجودش پر از خشم و کینه و نفرتی است که تا پایان عمر با او خواهد بود و آتش انتقامجویی اش عالمی را به آتش خواهد کشید. نمی خواهم کارهای وحشتناک و غیر انسانی آقا محمدخان را توجیه کرده باشم فقط داستانی نقل کردم که شاید انگیزه وی از بی رحمی هایش را در زمان به قدرت رسیدن بهتر درک کنیم؛ البته که قضاوت با شماست.
ماموران عادلشاه شبانه به اطاقی که کودک خردسال در آن خوابیده بود ریختند و او را گرفتند، پسرک خواست از میان آن ها راه فراری پیدا کند ولی موفق نشد و بی سر و صدا تسلیم شد. جلادی که پسرک را برای اجرای امر نزد او بردند از مشاهده این طفل ضعیف و رنجور یکه خورد ولی عاقبت پسرک را روی میز خواباندند و بعد از لخت کردن او دست و پایش را محکم به میز بستند. طفل متحیر و متوحش بود. دندان هایش را به هم می فشرد ولی فریاد نمی کرد و نمی توانست تشخیص دهد که با او چه خواهند کرد. جلاد با داروهای گیاهی اطراف بیضتین و آلت تناسلی او را بی حس کرد و سپس با کارد تیزی بیضتین طفل را برید. معمولا در چنین عمل هایی آلت تناسلی را هم قطع می کنند ولی جلاد یا از روی ترحم یا از بیم خونریزی زیاد از قطع آلت او صرفنظر کرد. جای زخم را با یک آهن گداخته سوزاندند تا خونریزی بند بیاید و سپس او را بر روی ماسه گرم خواباندند تا زخم زودتر التیام یابد. آقا محمدخان کوچولو چند روزی بیهوش بود و وقتی به هوش می آید دیگر آن طفل سابق نیست. با کسی حرف نمی زند و با کودکان دیگر بازی نمی کند. وجودش پر از خشم و کینه و نفرتی است که تا پایان عمر با او خواهد بود و آتش انتقامجویی اش عالمی را به آتش خواهد کشید. نمی خواهم کارهای وحشتناک و غیر انسانی آقا محمدخان را توجیه کرده باشم فقط داستانی نقل کردم که شاید انگیزه وی از بی رحمی هایش را در زمان به قدرت رسیدن بهتر درک کنیم؛ البته که قضاوت با شماست.