2014-04-09، 11:10
بله مشکل من از کودکی کم قدرتی و نداشتن پشتوانه بود و من تکیه بر افرادی کردم که مثل خودم بودند و من همیشه بخاطر تنهاییم و پر کردن خلع خودم به دیگران هموابسته شدم فکر میکردم آنها من را حمایت و پشتبانی خواهند کرد ولی من همیشه ترسیدم و بخودم قبولاندم که باید افراد بیشتری دورم باشند و به همین خاطر دورم را شلوغ میکردم اما ترسهایم بودند و بیشتر از قبل هم میشدند. ترس از دست دادن این هموابستگان درد دیگری روی دردهایم شد و نداشتن حامی واقعی یک مشکل بزرگ در زندگیم بود و در این قدم آن پشتیبان را پیدا کردم و با تکیه کردن به او ترسهایم را خیلی کمتر کردم و مطمئن هستم که تا وقتی دستم را در دستان خداوند قرار بدهم حتی از مردن هم ترسی ندارم اکنون خداوند تنها حامی و معبود من است و من او را می پرستم و سعی دارم با سپردن بارهایی که به من ربطی ندارند خودم را از زیربار آنها کنار میکشم و آماده میشوم تا باسپردن کارهایی که ربطی به من ندارند زندگی کنم.