2014-09-14، 08:16
اول اینکه متوجه شدم بیمار هستم و نواقصي دارم، و بعد کم کم طرز برخورد با مشکلاتم ، با ديگران را یاد گرفتم، دارم سعي ميکنم انسان پاک و درستی شوم افکارم رها کنم تا احساس خوبی داشته باشم و حضور خداوند را حس کنم.
مثلا در مورد رنجشي که از پدرم به عنوان انتخاب همسرش داشتم نامه ای به پدرم نوشتم و از او شکایت و گلایه کردم که چرا پدر مديري نبودی و من و برادرهایم را تحت تاثیر رفتارهای بیمارگونه خودت و نامادريم قرار دادی و تو بودی که نتوانستی مدیریت درست و پدرانه ای داشته باشی و ما به شدت بیمار و افسرده شده ایم.
چند رو ز بعد
خودم را جای پدرم گذاشتم و نامه ای با این عنوان به دخترم نوشتم: زهرا جان، شما عزيزان من بودید و من آرزوی خوشبختی برای شما داشتم و دارم ولی تابع رسم و رسوم هستم بيشتر از این بلد نبودم و نيستم، پدر ناآگاهت را ببخش.
احساس حضور خداوند بهم دست داد . ولی هنوز حضورا باهاش روبرو نشدم
مثلا در مورد رنجشي که از پدرم به عنوان انتخاب همسرش داشتم نامه ای به پدرم نوشتم و از او شکایت و گلایه کردم که چرا پدر مديري نبودی و من و برادرهایم را تحت تاثیر رفتارهای بیمارگونه خودت و نامادريم قرار دادی و تو بودی که نتوانستی مدیریت درست و پدرانه ای داشته باشی و ما به شدت بیمار و افسرده شده ایم.

چند رو ز بعد
خودم را جای پدرم گذاشتم و نامه ای با این عنوان به دخترم نوشتم: زهرا جان، شما عزيزان من بودید و من آرزوی خوشبختی برای شما داشتم و دارم ولی تابع رسم و رسوم هستم بيشتر از این بلد نبودم و نيستم، پدر ناآگاهت را ببخش.

احساس حضور خداوند بهم دست داد . ولی هنوز حضورا باهاش روبرو نشدم
