2014-09-18، 09:06
تا قبل از قدم يك من مدام افكارم روي هموابستگان خصوصا همسرم بود كنترل ميكردم و مدام فكرم مشغول بود ..و تصور ميكردم دارم از زندگيم مراقبت ميكنم .در صورتيكه آزار دهنده و تلاشي بيهوده بود ...
جايگاهم را گم كرده بودم ، ميشه گفت هيچ چيز سر جاي خودش نبود . ولي انكار و خود محوري و توجيه مصرف همسرم باعث ميشد خودم را عقل كل بدونم . و همچنان با اراده ي شخصي و به تنهايي تصميم بگيرم ..اطرافيانم را تحت كنترل خودم بگيرم و مدام منتظر تاييدشان بودم .
من با اينهمه نقص + افكار و باورهاي نادرست سعي ميكردمدن را تغيير بدهم چون ارزش خودم را آنها ميديدم . حال و احساسم به حال و احساس عزيزانم بستگي داشت ..اگر آنها شاد بودند منم خوشحال بودم ووو..
ارزش خودم را در چشمان آنها ميديدم ...خودم را براي تاييد و توجه به آب و اتش ميزدم ...هيچگونه شناخت و رابطه دوستانه با خودم و خداي خودم نداشتم ..خداوند و خودم را فراموش كردم و فقط درگير هموابسته هايم و ديگران بودم ...فكرم مشغول _ اححساساتم منفي _ پر از ترس و بي اعتمادي _ پر از رنجش و توقع انتظار بيجا ...ترس و جنگ ابزارهايم بود و گاهي انزوا ...
تا اينكه قدم يك گفت : ما در مقابل ديگران عاجزيم و نميتوانيم تغييرشان دهيم و براي همين اختيار زندگي از دستمان خارج شده . چرا كه تمركز روي ديگران به عنوان منبع هويت "خودم" ما را از تمركز روي خود و خداي درون دور مي سازد .
نهايتا از روي نواقص با ديگران رفتار ميكنيم و براي همين روابط كه مهم ترين اصل زندگي ما هست خدشه دار ميشود و زندگي آشفته و غير قابل اداره ميشود . از طرفي ما را مجبور به كارههايي ميكند كه قدرت انرا نداريم دور شدن از خداي درون باعث خلاء و تنهايي ميشه كه من براي پر كردن اين خلاء از پر خوري _ تاييد طلبي _ وووو... كه سيرايي ندارد ..و زماني سير ميشم وو اين خلاء مقداري پر ميشود كه خدا جاي خودش را در قلب من داشته باشد و منم در جايگاه خودم و ميتوانم با ديگران رفتار سالم داشته باشم . و دوستشان بدارم ...
جايگاهم را گم كرده بودم ، ميشه گفت هيچ چيز سر جاي خودش نبود . ولي انكار و خود محوري و توجيه مصرف همسرم باعث ميشد خودم را عقل كل بدونم . و همچنان با اراده ي شخصي و به تنهايي تصميم بگيرم ..اطرافيانم را تحت كنترل خودم بگيرم و مدام منتظر تاييدشان بودم .
من با اينهمه نقص + افكار و باورهاي نادرست سعي ميكردمدن را تغيير بدهم چون ارزش خودم را آنها ميديدم . حال و احساسم به حال و احساس عزيزانم بستگي داشت ..اگر آنها شاد بودند منم خوشحال بودم ووو..
ارزش خودم را در چشمان آنها ميديدم ...خودم را براي تاييد و توجه به آب و اتش ميزدم ...هيچگونه شناخت و رابطه دوستانه با خودم و خداي خودم نداشتم ..خداوند و خودم را فراموش كردم و فقط درگير هموابسته هايم و ديگران بودم ...فكرم مشغول _ اححساساتم منفي _ پر از ترس و بي اعتمادي _ پر از رنجش و توقع انتظار بيجا ...ترس و جنگ ابزارهايم بود و گاهي انزوا ...
تا اينكه قدم يك گفت : ما در مقابل ديگران عاجزيم و نميتوانيم تغييرشان دهيم و براي همين اختيار زندگي از دستمان خارج شده . چرا كه تمركز روي ديگران به عنوان منبع هويت "خودم" ما را از تمركز روي خود و خداي درون دور مي سازد .
نهايتا از روي نواقص با ديگران رفتار ميكنيم و براي همين روابط كه مهم ترين اصل زندگي ما هست خدشه دار ميشود و زندگي آشفته و غير قابل اداره ميشود . از طرفي ما را مجبور به كارههايي ميكند كه قدرت انرا نداريم دور شدن از خداي درون باعث خلاء و تنهايي ميشه كه من براي پر كردن اين خلاء از پر خوري _ تاييد طلبي _ وووو... كه سيرايي ندارد ..و زماني سير ميشم وو اين خلاء مقداري پر ميشود كه خدا جاي خودش را در قلب من داشته باشد و منم در جايگاه خودم و ميتوانم با ديگران رفتار سالم داشته باشم . و دوستشان بدارم ...
خدا را دوست دارم ....
*********** ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين بخنداند ....