ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
خیام نیشابوری
![[تصویر: kot2qzhu9a5gjte26pv5.jpg]](http://up.patmat.ir/images/kot2qzhu9a5gjte26pv5.jpg)
.
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
2014-07-25، 12:29
(آخرین ویرایش: 2014-07-25، 12:30 ، توسط mehdiast.)
.
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد عجز است به دست هر که از مادر زاد
.
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
[font].[/font]
[font]عمرت تا به کی به خودپسندی گذرد یا درپی نیستی و هستی گذرد[/font]
[font]می نوش که عمری که عجل در پی اوست آن به که به خواب یا به مستی گذرد[/font]
.
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
[font].[/font]
[font]بر من قلم قضا چو بی من رانند پس نیک و بدش ز من چرا می دانند[/font]
[font]دی بی من و امروز چو دی بی من و تو فردا به چه حجتم به داور خوانند[/font]
.
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
[font].[/font]
[font]این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که از طرب می گذرد[/font]
[font]ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد[/font]
.
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 409
موضوعها: 5
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014May
اعتبار:
191
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل
ارسالها: 2,122
موضوعها: 51
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Feb
اعتبار:
318
دیدم به سر عمارتی مردی فرد ............کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل با زبان حال با او می گفت......... ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد
"اندکی صبر سحر نزدیک است"