ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
بگذار به شمایل «تو»بنگرم:پاک،زیبا،بی همتا.
خدایا!
دستم را به دامان نیلوفرینت رسان تا از همه ی اندوه ها رها شوم.
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
امروز در مسير بهبودي و پیدا کردن سلامتي عقل لحظهاي مكث كرده و به نداي درونم گوش ميسپارم. صدايي از درون ميگويد، مسيرت درست است. اما ذهن من ترسو است و اعتمادی به این ندا ندارد. ميگويد آيا مطمئني راهت درست است؟ شايد گونهاي ديگر باشد؟ از كجا بدانم درست است؟ امروز ميدانم كه عقل و خرد تنها یک بيمار در مسير بهبودي زياد كارآمدي ندارد. قدم دوّم متذكر ميشود، كه هر آنچه به سرت آوردي در اثر نداشتن سلامتي عقل خودت بوده است. پس به عقل بیمار و کلهی خراب خودت اعتماد نكن و براي رفع نواقص شخصیتی خودت، حتماً با راهنما و يا ديگر دوستان در برنامهی بهبودی با مشاوران خودت مشورت كن. مسير بهبودي تنها مسيري است كه به تنهايي نميشود آن را طي كرد. امروز دوستاني كه مرا دوست دارند و مرا در بهبوديم كمك ميكنند، قدرت اجرایی برنامه و من هستد. آيا باور ميكنم كه خداوند در جمع حضور دارد؟ اکنون متوجه شدهام قدرت كساني كه از اراده و انرژی خداوند تأمين ميشود، هرگز از بين نميرود! سلامتی عقل فقط با مشورت کردن تامین میشود. براي هر كاري مشورت كن!
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
2014-09-26، 01:21
(آخرین ویرایش: 2014-09-26، 01:22 ، توسط NASIB.)
26مهر a day at a time از کتاب اندیشه امروز
در ابتداي آمدن به برنامه بازپروري ترحم و دلسوزي نسبت به خود احساس غالب برتازه واردين ميباشد. شايعترين فرمهاي آن شامل: «من بيچار!»، «چرا من.....»؟ «چرامن مانند ديگران نميتوانم....؟» ادامه اين حالات عاطفي و احساسات در حقيقتدعوت نامهاي براي اينكه به جائي برگرديم كه قبل از آمدن به گروه بودهايم. «دنياينكبت بار اعتياد» پس از مدتي تأمل و تفكر در برنامه و افراد درك ميكنيم كه مسألهاصولاً درباره «من» نيست. ما با اشخاصي روبرو ميشويم كه داراي خصوصيات متفاوت و زندگيهاي گوناگونيهستند و تنها مسأله مشترك آنها بيماري آنها ميباشد. آيا من قادرم كه «من بينواي» خود را فراموش كنم؟ هنگاميكه احساس تأسف تمام وجود مرا فرا گرفته. آيا قادر خواهم بود كه با توجه بهديگران و مشكلات آنها از اين حالت بيرون آيم؟ آيا من تشخيص دادهام كه سفر در گذشته به منظور يافتن «من بيچاره» كه ترحم ودلسوزي ديگران را طلب ميكند چاره ساز مشكلات نخواهد بود؟ آيا من به تلاش صادقانه دوستانم كه با درك حالات عاطفي من، اقدام به يادآوريمينمايند كه وضعيت خود را اصلاح كنم، پاسخ مناسب را ميدهم؟
«درگيري با خود مرا از پرداختن به زندگي باز ميدارد»
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست