انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: عاشقانه زيبا
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
زنده باد آن کس که گاهي يادي از ما ميکند / از خجالت ما غريبان را غرق دريا ميکند

حال ما ميپرسد و از مهرباني هاي خود / اين دل رنجور ما را عطر گل ها ميکند . . .
********************************************
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار گذشت
گشود بس گره آن شب زکار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو یاد آور سفر آری
چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت
غمین مباش و میاندیش زین سفر
اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت...


دلتنگی
محله ای ست
پر ازدحامِ یادت
که در شلوغی اش
نه تنها
تو را پیدا نمی کنم،
که خود را هم گم میکنم.
عشق وقتی زیباست که واسه ی توباشه تووقتی زیبایی که واسه ی من باشی
خاطره یعنی یک سکوت غیر منتظره میان خنده هایی بلند!
::
::
میگوینــد: بــاران کــه میزنــد ,
بــوی ” خــاک “بلنــد می شــود…
امــا ,اینجــا بــاران کــه میزنــد ;
بــوی ” خاطــره ” بلنــد میشــود …!
::
گاهی دلم می خواهد دمپایی هایم را جا به جا بپوشم

تا ببینم هنوز کسی حواسش به من هست یا نه !
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تو نبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان

باغبان نیز نیامد پی دلداری من....
دلم نه عشق میخواهد
نه دروغهای قشنگ
نه ادعاهایِ بزرگ نه بزرگهایِ پر ادعا
دلم یک فنجان چایِ داغ میخواهد و یک دوست
که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد.....!
دختر از پسر پرسید: من خوشگلم؟
پسر گفت: نه!
دختر گفت: دوستم داری؟پسر گفت: نه!
دختر گفت: اگه بمیرم برام گریه میکنی؟
پسر گفت: اصلا!
چشمای دختر پر اشک شد و هیچی نگفت. پسر بغلش کرد و گفت: تو خوشگل نیستی؛ زیباترین هستی. تو رو دوست ندارم چون عاشقتم. اگر بمیری گریه نمیکنم چون من هم میمیرم
چه سنگين گذشت عصر باراني ام

گويي نوازش نمي کرد،باران صورتم را

گريه ام ،فريادم ، تنها سکوتي بود

تا حرفهايم

در بستري از بغض بخوابند....



فروغ... باد ما را با خود خواهد برد


در شب کوچک من , افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست



گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم





گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟



در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها , همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند



لحظه ای

و پس از آن , هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و تست





ای سرا پایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستان عاشق من بگذار

ولبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

نزدیک یا دور، هر جا که باشی

ایمان دارم که این قلب پایدار است

یک بار دیگراین دریچه را بگشا

خواهی دید که در قلبم هستی،

و با بودنت قلبم پابرجا خواهد ماند
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15