انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: دوبیتی شمارهٔ ۷
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8
[bgcolor=#FFFFFF]تا نیست نگردی، ره هستت ندهند  [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFFF]این مرتبه با همت پستت ندهند  [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFFF]چون شمع قرار سوختن گر ندهی  [/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFFF]سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند [/bgcolor]
من آمده ام که با تو راهی بشوم
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

 
 
بـــا تو سخنانِ بـــی زبان خواهم گفت
از جمله ی گوش ها نهان خواهم گفت
جـز گـــوشِ تـو نشنود حدیث من کَــس
هـــر چند میـــانِ مردُمــان خواهم گفت
مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند
گر مي فروش حاجت رندان روا كند ...
 .................................  ايزد ، گنه ببخشد و دفع بلا كند ..

ما را كه درد عشق و بلاس خمار كشت ..
 ....................................  يا وصل دوست ، يا مي صافي دوا كند ..

 
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من؟
[font]یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور        کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور[/font][font]ای دل غم دیده  حالت به شود دل بد مکن         وین سر شوریده  بار اید به سامان غم مخور[/font][font]دور گردون گرد دو روزی بر مراد ما نرفت                دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور[/font][font] هان مشو نومیدچون واقف نه ای از سر غیب               باد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور[/font][font]ای دل ار سیل فنا بنیادهستی بر کند            چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور[/font][font]در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم             سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور[/font][font]گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید     هیچ راهی نیست کان رانیست پایان غم مخور[/font][font]حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار                    تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور[/font]
[align=-webkit-center][font]سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد 
 وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است  [/font]
[align=-webkit-center][font][font] طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوش 
کو به تایید نظر حل معما می‌کرد 

دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست 
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد[/font][/font][/align][/align]
 [size=18px][font]اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را[/font][/size][size=18px][font]به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را[/font][/size][size=18px][font]بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت[/font][/size][size=18px][font]کنار اب اب رکن اباد و گلگشت مصلا را[/font][/size][size=18px][font]فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر اشوب[/font][/size][size=18px][font]ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است[/font][/size][size=18px][font]به اب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را[/font][/size]
[font]مرزع سبز فلک دیدم وداس مه نو[/font][font]یادم از شکسته خویش امد و هنگام درو[/font][font]گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دیمد[/font][font]گفت با این همه از سابقه نومید مشو[/font][font]گر روی یاک ومجرد چو مسیحا به فلک[/font][font]از چراغ تو به خورشید رسد صد یرتو[/font] 
 
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8