« خدا پر داد تا پرواز باشد، گلویی داد تا آواز باشد.
خدا می خواست باغ آسمانها ، به روی ما همیشه باز باشد .
خدا بال و پر و پرواز شان داد، ولی مردم درون خود خزیدند.
خدا هفت آسمان باز را ساخت ، ولی مردم قفس را آفریدند.»
وقت ارزشمندت را برای شایعات، آنچه در گذشته اتفاق افتاده،
افکار منفی و هر آنچه تحت کنترلت نیست صرف نکن؛
بهتر است وقت و انرژی ات را برای بهبود اکنونت صرف کنی.
[bgcolor=#ccffcc]به امید فردا روزمان را شب میکنیم و هیچوقت یادمان نمی ماند که فردا همین امروز است.[/bgcolor]
[bgcolor=#ccffcc]دنبال چیزی می گردیم که نمی دانیم چیست، یا می دانیم و می ترسیم بگوییم .[/bgcolor]
[bgcolor=#ccffcc]اسمش را گذاشته ایم فردا.[/bgcolor]
[size=14pt]کسی که بهشت را در زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانه خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث ، عشق است...[/size]
از قضاوت کردن دست بکش
تا
آرامش
را تجربه کنی.
عشق یا وابستگی
دریافتم که هیچ چیز به اندازه وابستگی و چسبیدن دیوانه وار به فردی دیگر, ارزش و مقام انسان را ضایع نمیکند ,
در واقع وابستگی و چسبیدن, برای جلب توجه, حمایت و عشق دیگران ,
چرا که دیر یا زود این حمایت و توجه از پنجره به اسمان پر میکشد, و دوباره احساس تنهای از پنجره ای دیگر وارد میشود ,
فهمیدم که دو راه بیشتر وجود ندارد ,
یا باید به لحاظ روحی وعاطفی رشد کنم ,
و یا خفت وار در جهت کسب حمایت, عشق و توجه دیگران, روح و روان خود را متلاشی سازم ,
دانستم که بهترین منشأ کسب حمایت و عشق خود من هستم ,
آنگاه که هیچ کس و هیچ چیز دیگر کارگر نمیافتد, تنها آنچه به یاری ما می شتابد حقیقت و خویشتن خود مان است ,
دقیقا در چنین وضعیت و اتکا به خویشتن خویش است که آمادگی و قابلیت ابراز و دریافت عشق را پیدا خواهم کرد ,
عشق و رابطهای که در آن احساس تسلط و مالکیت یا وابستگی دیوانه وار, جایش را به ایثار, فداکاری, بخشش, گذشت و رشد و کمال میبخشد ,
میبایست دست از بازی دادن یکدیگر برداریم, زیرا که جواب نمیدهد ,
باید ابتدا با خودمان اشنا شویم, و با خویشتن خویش مهربان, صمیمی و صادق باشیم...!
عشقهای امروزی مانند خانه ایست که روی شن میسازیم...
قبل از اینکه تمام توجه خود را به جنس مخالف معطوف کنیم, و یا وارد روابط احساسی و عاشقانه با فردی دیگر شویم ,
ابتدا باید لیاقت و شایستگی رابطه با یک انسان دیگر را داشته باشیم ,
مادامی که شخصیت, و یا وضعیت عاطفی و روحی و روانی ما سست و متزلزل است ,
نمیتوانیم رابطه سالم و مستحکمی برای خود بسازیم, ,
وقتی اساس رابطه ما که خود ما هستیم آماده شد, و به طور عمیق و دقیق با انگیزههای درونی, احساسات, نیازها و هویت واقعی خود آشنایی پیدا کردیم ,
میتوانیم با تمام وجود فردی را برای زندگی مشترک و یا رابطه عاطفی و عاشقانه انتخاب کنیم,
باید به دقت خودمان و دیگری را مورد ارزیابی و بررسی قرار دهیم که آیا پایه و اساس رابطه ما محکم و منطقی است یا خیر؟!
زیرا واضح و روشن است که اگر پایه و بنیاد رابطه ما مستحکم نباشد, در بهترین حالت یا وضعیت خود مدت زیادی دوام پیدا نمیکند ,
و مانند خانه ای است که بر روی شن ساخته ایم ,
نباید فراموش کنیم که هویت روحی و روانی, و وضعیت فکری و احساسی ما نقش فراوانی در روابط ما با انسانهای دیگر دارد ,
اگر ابتدا با خودمان در صلح, آشتی و رضایت نباشیم, و یا آنکه از خود بیزار بوده و به خود علاقهای نداشته باشیم ,
باید کمک بخواهیم و مشکلات مان را بر طرف کنیم ,
زیرا که دیگران مانند آینه هایی هستند که ما انعکاسی از خود واقعی مان را در آنها می بینیم ,
و سپس برای آنکه خود را نبینیم, آینه را میشکنیم و به سراغ آینهای دیگر میرویم...!
بین احساس تنهائی و تنها بودن تفاوت بسیار است...
بسیاری از ما از روی دلتنگی و احساس تنهائی وارد رابطه میشویم ,
این خلأ یا وضعیت عاطفی ما را وادار میکند که خود را در جمع دیگران و یا هرنوع روابطی قرار دهیم ,
تا حدودی از طریق برقرای رابطه با فردی خاص و یا دیگران, میتوانیم تنهائی را جبران کنیم, اما برای تسکین احساس تنهائی, به رابطه با خود نیاز داریم ,
بسیاری از ما پس از مدت زمانی کوتاه در میان جمعیت و یا روابط عاشقانه و زناشویی احساس دلتنگی و تنهایی میکنیم ,
این امر بیان گر آن است که ما با همدم حقیقی و یار دائمی خود که خود ما هستیم, کاملا غریب و بیگانه ایم ,
تظاهر به شاد بودن و احساس خوشبختی, راه ما را برای رسیدن به احساس سرور حقیقی دورتر میکند, زیرا که ما نادانسته در حال فرار از خود میباشیم ,
ما تنها زمانی از احساس تنهائی, دلتنگی و انزوا رهائی پیدا میکنیم که در درون خود با حقیقتی بزرگتر از افراد, اشیأ, مکانها و چیزهای دیگر مرتبط شویم ,
در حقیقت این تنها راه درمان دلتنگی, خلأ و احساس تنهائی است ,
هیچ کس و یا هیچ چیز در دراز مدت نمی تواند احساس تنهائی و یأسی که در اعماق درون خود حس میکنیم را تسکین دهد, و یا ان را احساس کند ,
وقتی به لحاظ عاطفی رشد کرده و عمیقا با روحی در درون خود ارتباط برقرار میکنیم ,
ابتدا آرامش پیدا کرده و سپس کمتر نیاز داریم تا خود را در روابط ناسالم و یا شرایط پرخطر و آسیب پذیر قرار دهیم ,
اگر در ارتباط عمیق و آگاهانه با خویشتن خویش تجربه و شناختی نداریم, میتوانیم کمک بخواهیم و از کسانی که میتوانند در این مسیر ما را یاری دهند بهره مند شویم ,
تا خود شخصا به این تجربه شگفت انگیز دست پیدا کنیم که ما هرگز تنها نیستیم ,
باید به یاد داشته باشیم که شاید در ظاهر, این دیگران هستند که به احساست, عواطف و زندگی ما آسیب وارد میکنند ,
اما در اصل ما بیشتر قربانی غفلت ها و بی خبری از عوالم, اسرار و حقایق باطنی خود میباشیم...
اغلب تحمل درد و رنج را به تغییر ترجیح میدهیم...
زیرا به آنها کاملا عادت کرده و در برابر تغییر سرسخت و مقاوم شده ایم ,
اکثر ما تا زمانی که با یک فاجعه, جنایت و اتفاقی وحشتناک روبرو نشویم, نیاز به تغییر را در خود و اطرافیان مان احساس نمیکنیم ,
گویا برخلاف تمام تجربیات رایج علمی و عینی, برای بسیاری از ما درمان از پیشگیری آسان تر است ,
شاید در زبان و افکار خود, رهایی از درد و رنج و داشتن احساس آزادی و سرور را آرزو کنیم ,
اما فقط تعداد اندکی از ما عملا برای رسیدن به این اهداف از خود تمایل نشان میدهیم ,
مسئله این است که ما به راحتی تسلیم نمی شویم, اما همچنان در جنگ نابرابر با مشکلات زندگی و اختلالات رفتاری و شخصیتی خود, خسته و بازنده از میدان بیرون میرویم ,
بسیاری از ما بی آنکه بدانیم به شدت از خود بیزاریم, و هیچ گونهٔ عشق و صمیمیتی با خود نداریم ,
روابط بسیاری از ما با همسر, دوستان و یا جنس مخالف, کاملاً ظاهری, آشفته و یا سطحی است, و اغلب روابط جنسی را با عشق اشتباه میگیریم ,
برخی دیگر از ما برای تسکین دردهای روحی و داشتن احساس رضایت, آرامش و شادی, خود را به آب و اتش میزنیم و به هر چیزی آویزان میشویم ,
برخی از ما روح مریض و خسته خود را در زیر نقابهایی از جنس رضایت, ایمان و خوشبختی پنهان میکنیم ,
بسیاری از ما نیز قلبان میدانیم و اگاهیم که یک جای کار میلنگد, و در واقع چیزی در زندگی ما اشتباه است ,
اما خوشبختانه راه حل بسیار ساده و آسان است
اگر ما یک سوم تلاشی که برای بهتر پنهان کردن ضعفها و مشکلات خود به جان میخریم را صرف برطرف نمودن این کمبودها و نقائص کنیم ,
روز به روز بیشتر به فرد مورد دلخواه خود تبدیل میشویم, و قلبا نیز از زندگی و روابط خود لذت می بریم...!
به فرد مورد دلخواه خود تبدیل شو, نه فرد مورد پسند دیگران...
بزرگترین ترس در زندگی چیست؟ مرگ
اما بدتر از مرگ مانند ارواح سرگردان فقط زنده بودن و مرگ روحی و عاطفی است ,
تنها زمانی میتوانیم خود را جزئی از این جهان بدانیم که ابتدا توانایی دوست داشتن خود و سپس دوست داشتن دیگران را پیدا کنیم ,
باید بپذیریم که هیچ یک از ما در چشم دیگران کامل نیستیم, مشقت و تلاش طاقت فرسا و بیثمر, در جهت رضایت دیگران و شان و پذیرش اجتماعی, مارا از رسیدن به احساس خوشبختی و تبدیل شدن به فرد مورد دلخواه خود دور میکند ,
اولویت ما این است که در زندگی فردی مفید, سالم, مهربان و دوست داشتنی باشیم,
وقتی خود را بخشی از زندگی انسانهای دیگر نمیدانیم و از قبول مسئولیتهای خود در برابر راحتی, اسایش و خوشبختی اطرافیان مان اجتناب میکنیم ,
به لحاظ احساسی و روحی افسرده و بیمار میشویم, زیرا احترام به نفس و کرامت انسانی خود را از دست میدهیم ,
آموختن شیوه جدیدی از زندگی به جای عقاید و باورهای کهنه و قدیمی اگر چه دشوار است, اما ارزش آن را دارد ,
در حقیقت عشق به خود و دوست داشتن دیگران موجب احساس بهتر در ما میشود ,
به مروردر زندگی تائید و توجه دیگران و ارزشهای ظاهری و مادی اهمیت خود را از دست میدهد ,
و دیگر لازم نیست که همه عمر با احساس ناامنی, تاسف, عصبانیت, خشم, افسردگی, حقارت و شرم و گناه بجنگیم...!