گر محتسب شکست خم میفروش را
[align=right]دست دعای باده پرستان شکسته نیست
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی قبله را خبری از اشاره نیست
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
[align=right]امید ما به نماز نکرده بیشترست
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
[align=right]ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
ای گل شوخ که مغرور بهاران شدهای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری
دلم به پاکی دامان غنچه میلرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها
تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب
آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
[align=right]کاش در زندگی از خاک مرا بر میداشت
طومار زندگی را، طی میکند به یک شب
[align=right]از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی