[font]قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند[/font]
[font]به من خسته به جز چشم پریدن نرسد[/font]
هر که پا کج می گذارد ما دل خود می خوریمشیشه ناموس عالم در بغل داریم ما!* دیگران اشتباه می کنند ما غصه شو می خوریم
می شوند از سرد مهری ، دوستان از هم جدا
برگ ها را می کند فصل خزان از هم جدا
[font]ره ندارد جلوه آزادگی در کوی عشق[/font]
[font]سرو اگر کارند آنجا ، بید مجنون می شود[/font]
[font]نومید نیستم ز ترازوی عدل حق[/font]
[font]زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند[/font]
[font]من از بیقدری خار سر دیوار دانستم [/font][font]كه ناكس كس نمیگردد از این بالانشینیها[/font]
می چکد گر چه طراوت ز تو چون سرو بهشت
قامتی تشنه آغوش کشیدن داری
صائب این پنبه آسودگی از گوش برآر
اگر از ما هوس ناله شنیدن داری
[size=10pt]آنقدر کز تو دلی چند بُود شاد بس است [/size][size=10pt]زندگی به مراد همه کس نتوان کرد[/size]
جواب را نتوان فكر كرد روز سؤال
چو هست فرصتى، آماده كن جواب اينجا
در آفتاب قيامت چه كار خواهى كرد
اگر به سايه گريزى ز آفتاب اينجا
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده ست!