2015-08-29، 07:55
[font][bgcolor=#FFFFE0]برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد. یهودا پرسید : [/bgcolor][/font]
[font][bgcolor=#FFFFE0]چرا میخندی ؟ اینجا که جای خنده نیست ![/bgcolor][/font]
[font][bgcolor=#FFFFE0]یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی میتواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه[/bgcolor][/font]
[font][bgcolor=#FFFFE0] برادران نیرومندی دارم ![/bgcolor][/font]
[font][bgcolor=#FFFFE0]اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که[/bgcolor][/font]
[font][bgcolor=#FFFFE0]" نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد "…[/bgcolor][/font]
[bgcolor=#FFFFE0]" نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد "…[/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]" نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد "…[/bgcolor]
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s![[تصویر: 91.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/91.gif)
![[تصویر: 78.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/78.gif)
![[تصویر: 91.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/91.gif)
![[تصویر: 78.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/78.gif)

