شمه ای از داستان شورانگیز ماست .....این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند.
..م
ما زاده عشقيم و فزاينده درديم
با مدّعيِ عاکفِ مسجد، به نبرديم
غ
سالکي گفتا چه داري آرزو ؟گفتم ، سکوت
معني صد نکته را در يک سخن پيچيده ام
" ش "
شب از حضیض نهان سوی اوج می آیند
چو وقتِ وقت رسد، فوج فوج می آیند
ط
طفل اشکم خویش را رسوای مردم کرده است
می دود هر سو نمی دانم که را گم کرده است ؟
" ک "
زلف را گفتم سیه چونی بخود پیچید و گفت.........هرکه با خورشید بنشیند شود رنگش سیاه .
....الف
این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته
" ر"