صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17
در اين دنيا كسی بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگر ش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
مــاه عـبـاد تـسـت و مـن بـا لـب روزه دار ازیـن
قــول و غـزل نـوشـتـنـم بـیـم گـنـاه کـردنـسـت
استاد شهریار
تا بو که یابم آگهی از سایۀ سر وسهی
گلبانگ عشق از هر طرف خوشخرامی می زنم
مـن از تـو هـیـچ نـخـواهـم جـز آنـچـه بـپـسـنـدی
کـه دلـپـسـنـد تو ای دوست دل بخواه من است
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم
چو سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم
ما باده پرستیم و از این خلق جدائیم
بر طور وجودیم چو موسی شده ازدست
بی پا و سر آشفته و جویای لقائیم
روحیم که در جسم نباشد که نباشیم
موجیم که در بحر به یک جای نیائیم
در همــه عالم وفاداری کجاســت
غم به خروارست غمخواری کجاست
درد دل چندان کـــه گنجــــد در ضمیـــر
حاصلســـت از عشــق دلداری کجاست
گــــر به گـیتـــی نیســـت دلــــداری مـــرا
ممکـــن است از بخــت دلباری کـــجاست
چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پای بست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی من
که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17