صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن .
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن .
شب جمعه ها نشستن به خدا راز گفتن.
زه وجود بی نیازش طلب نیاز کردن.
به خدا که هیچ یک را ثمر آنقدر نباشد .
که بر روی نا امیدی در بسته باز کردن.
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک . . ....... گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک.
.مرا امید وصال تو زنده می دارد...... . ......... وگرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک.
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش . . ........... زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم. . .......... وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک.
آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد.
صبر و آرام تواند به من مسکین داد.
و انکه گیسو ترا رسم تطاول آموخت .
هم تواند کرمش داد من غمگین داد.
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد.
گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست.
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم.
تا بکی در غم تو ناله شبگیر کنم .
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود .
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات .
در یکی نامه محالست که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم .
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه در بازم و تو فیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ .
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
خاک شد هر که در این خاک زیست.
خاک چه داند که در این خا کیست
سرانجام که باید از این خاک رفت
خوشا انکه پاک آمد و پاک رفت
من لاله آزادم خود رویم و خود بویم .
دردشت مکان دارم هم فطرت آهویم .
آبم نم باران است فارغ زلب جویم .
تنگ است محیط آن جا در باغ نمی رویم
از خون رگ خویش است گر رنگ به رخ دارم .
مشاطه نمی خواهد،زیبایی رخسارم
بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی در طلب یارم نی در غم اغیارم
چو رخت خویش بر بستم از این خاک ..................همه گفتند با ما آشنا بود.
ولیکن کس ندانست این مسافر.............چه گفت و باکه گفت و از کجا بود /.
"محمد اقبال"
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل ............مطیع نفس شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائک............تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
بی تونه صدامونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست ازجنس کوهه
ازرنگ خاک و"حسرت پرواز"
با هر که نشستیم دل از او نشکستیم برجام می و میکده مردانه نشستیم هر چند که این جام پر از جور و جفا بود خوردیم ولی حرمت ساقی نشکستیم
صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17