گاهی شعر سراغم را می گیرد ، گاهی هوای تو فرقی نمی کند هر دو ختم می شوند به دلتنگی برای تو چنان تشنۀ بودن توام که شنیدن هر لحظه صدای تو هم سیرابم نمی کند نمی توانم به واژه ای پناه ببرم برای این همه آشفتگی این روزهای من ، عجیب بوی نفس های تو را می دهد گوئی تو اتفاق می افتی و من دچار می شوم تمام من ، دارد تو می شود ؛ باور می کنی ؟ ...
خوبم...باور کنید...
اشکها را ریخته ام...غصه ها را خورده ام...
نبودنها را شمرده ام...
این روزها که میگذرد خالی ام...
خالی از خشم،نفرت،دلتنگی...و حتی از عشق...
خالی ام از احساس ...........!!!
همه روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم
چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم
اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم
نه به اندیشه ی زیبا ،نه به احساس لطیف
که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم
تو به زیبایی دنیایِ که می اندیشی؟؟
من که تنها به تو، تنها به تو می اندیشم.
کودکیم را دوست داشتم
روزهایی که به جای دلم ، سر زانوهایم زخمی بود
براي گفتن كلمه ي " تو " چانم به لب رسيد !!...
راستي آن ميم مالكيت آخر اسمت ، هممممممممممممه ي زندگي منه ....
برای تو می نویسم........
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است...
برای تویی که قلبت پـاک است...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است.........
روز تولدم بود اما کسی نفهمید -حتی برای تبریک یک دوست هم نخندید- گر چه تولد من -تکرار عمر من بود-تکرار عمر فانی تکرار یک گذر بود...