دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی
ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی . . .
دل…
این واژه ی بی نقطه گاهی به وسعت یک دریا برایت دلتنگی میکند
اِنـصـــآفــــ نـیـستــــــ
کــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــد
کــه آدَمـ هــآےِ تـکـرآرِے رآ روزے صـَـد بــآر بــِبـیـنــی
و آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــد
کــه نـَتـَـوآنـی آن ڪٙﺳﮯ رآ ڪﮧ دلـَــ ـ ـتـــــ مـیـخواهــَـد،
حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی...!
[font]کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید[/font]
[font]کسی تنهایی مارا نمی گرید[/font]
[font]دلم در حسرت یک دست[/font]
[font]دلم در حسرت یک دوست[/font]
[font]دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست[/font]
[font]و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی[/font]
[font]کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی[/font]
[font]کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را[/font]
[font]بگو ای دوست[/font]
[font]بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی[/font]
[font]تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی[/font]
[font]تو حتی روزهای تلخ نامردی[/font]
[font]نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی[/font]
[font]من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت[/font]
[font]من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت[/font]
[font]من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد[/font]
[font]همان دریا که میگفتی[/font]
[font]که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت[/font]
[font]بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی[/font]
[font]کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی[/font]
اگر یک شب جایِ خدا را بگیرم
مرا با این شکل و شمایل
این لباس ها...
توی اتاقت راه می دهی؟
بعد آرام بگیری و
فکر کنی خسته ای
بندِ دلم پاره شود
با همین دست ها
برایت...
شعر دانه کنم
گردنبند بسازم؟
پنجره باز بماند
دمِ صبح... موهایت را
روی دوشم می اندازی؟
کدام ستاره را به بالشت سنجاق کنم
زودتر پلکت سنگینی می کند؟
چند فرشته دورِ سرت بال بال بزنند
دل به رویا می دهی؟
اصلاً هیچوقت گفته بودم
می خواهم خوابیدنت را تماشا کنم؟
از بیل ویلسون پرسیدند :بالاترین چیز در جهان چیست؟او پاسخ داد""عشق"" و براستی بی عشق نفس هم نمیتوان کشید
قبل از اینکه به کسی بگی :
" دوستت دارم ..."
خوب فکراتو بکن...
چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی...
که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه
«در باران...»
در باران که به خانه برمیگردی،
از صاعقهها نترس!
آنها صاعقه نیستند
فلاشهای دوربینِ خداوندند
که دائم در حال عکس گرفتن از توست!
فردا که از خانه بیرون بیایی
باران بند آمده است
و تصویرت در چالآبهای کوچکِ خیابان
انعکاسِ تاج محل را
در حوضِ مرمرش کمرنگ میکند...تو عابری عادی
در خیابان پاییز نیستی!
فرشتهای هستی که بالهایش را
پشتِ مانتویی سیاه پنهان میکند
و مقنعهاش معبدِ اینکاست
که خورشید را در خود دارد!تعجبی ندارد اگر عابران دیگر
این همه را نمیبینند،
طعمِ عسل را باید از زنبور کارگری پرسید
که برای به دوش کشیدن شهد
کیلومترها راه را از گلی به گلی پر زده باشد...من زنبورِ کندویی بودم
که تو را
از آن دزدیدند! //*از مجموعه شعرِ «باران برای تو میبارد» / نگاه 1393