انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: دلنوشته
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی

ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی . . .


 
دل…
این واژه ی بی نقطه گاهی به وسعت یک دریا برایت دلتنگی میکند
آدمکـــ خستـه شـدی .. 

از چـه پـریشـان حـالـی ؟! 

پـاسـی از شبـــ کـه گـذشتـه اسـت .. 

تـو چـرا بیـداری ؟! 

آن دو چشـم ِ پُـر ِ غـم را بـه کجـا دوختـه ای ؟! 

دلتــــ از غصـه سیـاه اسـت .. 

چـرا سوختـه ای ؟! 

تـو کـه تصـویـر گـر ِ قصـه ی فـردا بـودی ... 

تـو کـه آبـی تـر از آبـیِ دریــآ بـودی ... 

آدمکـــ رنگـِــ خـودت را بـه کجـا بـاختـه ای ؟! 

کـاخ ِ امـید خـودت را تـو کجـا سـاختـه ای ؟! 

آخـریـن بـار کـه بـر مزرعـه مـن بـاریـدم .. 

روی ِ دستـان ِ تـو مـن شـاپـرکـی را دیـدم .. 

تـو چـرا خُشـک شـدی ؟! 

او چـرا تنهـا رفتــــ ؟! 

مـن کـه یکـــ سـال نبـودم .. 

چـه کسـی از مـا رفتــــ ؟! 

ایـن سکـوتـت کـه مـرا کُشـت 

.. صـدایـی تـر کـن ! 

ایـن منـم آبـی ِ بـآران .. 

تـو مـرا بـآور کـن ! 

بـآور از خـویـش نـدارم کـه چنیـن مـی بـآرم .. 

بگـذر از ایـن تـن ِ فـرسـوده کـز آن بیـزارم .. 

نـه دگـر بـآرش تـو قلـب ِ مـرا سـودی هسـت ! 

نـه بـرای ِ تبــِــ مـن فـرصـتِ بهبـودی هسـت ! 

آنکـه پـروانـه شـدن را زمـن آمـوختـه بـود ؛ 

دلـش انگـار بـه حـال ِ دل ِ مـن سـوختـه بـود .. 

شـاپـرکـــ رفتـــ .. 

دلـی مُـرد .. 

عـزآ بـرپـا شـد ! 

رفتـــ و انگـار دلـم مثـل ِ خـدا تنهـآ شـد .. 

آری ... ایـن بـود تمـام ِ مـنُ ایـن بیـداری ! 

جـآن ِ بـاران چـه شـده ؟ از چـه پـریشـان حـالـی ؟ 

بـرو کـه آدمکـی منتظـر بـآران اسـت .. 

او کـه بـا شـاپـرکــِــ قصـه ی مـا خنـدان اسـت ! 

مـنُ ایـن مـزرعـه هـم بـاز خـدایـی داریـم ... 
اِنـصـــآفــــ نـیـستــــــ

کــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــد
کــه آدَمـ هــآےِ تـکـرآرِے رآ روزے صـَـد بــآر بــِبـیـنــی
و آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــد
کــه نـَتـَـوآنـی آن ڪٙﺳﮯ رآ ڪﮧ دلـَــ ـ ـتـــــ مـیـخواهــَـد،
حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی...!
[font]کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید[/font]
[font]کسی تنهایی مارا نمی گرید[/font]
 
[font]دلم در حسرت یک دست[/font]
[font]دلم در حسرت یک دوست[/font]
 
[font]دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست[/font]
[font]و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی[/font]
[font]کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی[/font]
[font]کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را[/font]
[font]بگو ای دوست[/font]
[font]بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی[/font]
[font]تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی[/font]
[font]تو حتی روزهای تلخ نامردی[/font]
[font]نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی[/font]
[font]من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت[/font]
[font]من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت[/font]
[font]من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد[/font]
[font]همان دریا که میگفتی[/font]
[font]که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت[/font]
[font]بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی[/font]
 
[font]کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی[/font]
[تصویر:  btowjuG2XcptN3H4.jpg]
اگر یک شب جایِ خدا را بگیرم

مرا با این شکل و شمایل

این لباس ها...

توی اتاقت راه می دهی؟

بعد آرام بگیری و

فکر کنی خسته ای

بندِ دلم پاره شود

با همین دست ها

برایت...

شعر دانه کنم

گردنبند بسازم؟

پنجره باز بماند

دمِ صبح... موهایت را

روی دوشم می اندازی؟

کدام ستاره را به بالشت سنجاق کنم

زودتر پلکت سنگینی می کند؟

چند فرشته دورِ سرت بال بال بزنند

دل به رویا می دهی؟

اصلاً هیچوقت گفته بودم

می خواهم خوابیدنت را تماشا کنم؟
از بیل ویلسون پرسیدند :بالاترین چیز در جهان چیست؟او پاسخ داد""عشق""                                                                                                و براستی بی عشق نفس هم نمیتوان کشید

 
قبل از اینکه به کسی بگی :
" دوستت دارم ..."
 خوب فکراتو بکن...
 چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی...
  که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه
«در باران...»
در باران که به خانه برمی‌گردی،
از صاعقه‌ها نترس!
آن‌ها صاعقه نیستند
فلاش‌های دوربینِ خداوندند
که دائم در حال عکس گرفتن از توست!
فردا که از خانه بیرون بیایی
باران بند آمده است
و تصویرت در چال‌آب‌های کوچکِ خیابان
انعکاسِ تاج محل را 
در حوضِ مرمرش کم‌رنگ می‌کند...تو عابری عادی 
در خیابان پاییز نیستی!
فرشته‌ای هستی که بال‌هایش را
پشتِ مانتویی سیاه پنهان می‌کند
و مقنعه‌اش معبدِ اینکاست
که خورشید را در خود دارد!تعجبی ندارد اگر عابران دیگر 
این همه را نمی‌بینند،
طعمِ عسل را باید از زنبور کارگری پرسید
که برای به دوش کشیدن شهد
کیلومترها راه را از گلی به گلی پر زده باشد...من زنبورِ کندویی بودم
که تو را
از آن دزدیدند! //*از مجموعه شعرِ «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1393
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46