صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق .........هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی .......تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
یک دم غریق بحر خدا شوی گمان مبر ......کز آب هفت بحر به یک مو تر شوی
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
تو همه راز جان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
تب کردن تو، مُردن من هر دو بهـــــــــانه
عشق است که بین من و تو در تبوتاب است
تو ای تنها تر از تنها به دنبال تو می گردم
توای پیدا و ناپیدا به دنبال تو می گردم
lما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی .........آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او ..........زانکه با زاغ و زغق شهپر دولت نبود
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم
من آنم که چون جام گیرم به دست ......ببینم در آن آینه هرچه هست
تو نیکی کن به مسکین و تهیدست
که نیکی خود سبب گردد دعا را
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11