صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
واعظان کاین جلو در محراب منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
دل میرود زه دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال ........مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل می بایدش
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش
گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ
چراغی کهنه ام، وقت است خاموشم کنی، کم کم
من آن افسانه ام باید فراموشم کنی، کم کم
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم .
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
من آن مجنون صحرا گرد تنها در بیابانم
که حتی در بیابانها به دنبال تو می گردم
من اگر رندم و قلّاشم، اگر درویشم
هر چه ام، عاشق رخسار تو کافر کیشم
دست کوتاه از آن زلف درازت نکشم
گر زند عقرب جرّاره، هزاران نیشم
خواهمت تا که شبی تنگ در آغوش کشم
چه غمم گر خطری صبح درآید پیشم
دشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش
من بیچاره گرفتار خیال خویشم
دل ز عشق رخت ای دوست، کجا برگیرم
برود عمر عزیز ار به سر تشویشم
من، همان شاطر عشقم که به تو شرط کنم
گر کشم دست ز دامان تو، نادرویشم .
....ر
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
مردان عشق را به هياهو چه حاجت است ...
.. .. .. رندان روزگار خموشي گزيده اند...
صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11